نیکا جاننیکا جان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
پیوند مامان و باباپیوند مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

نیکا قاصدک

بازم تولد نی نی

کیارش خاله سارا روز 20 مهر امسال به دنیا اومد. من و نیکا گلی رفتیم بیمارستان و جیگرخان رو دیدیم. نیکا از دیدن کیارش کلی ذوق میکرد و مدام میگفت نی نی، نی نی کیارش یک روز قبل از 18 ماهگی نیکا به دنیا اومد. خدایا به حق این روزهای عزیزت (عید غدیر) مواظب کیارش کوچولوی ما هم باش آمین ...
20 مهر 1393

عروسی پسر دایی

17 مهر عروسی پسرداییم بود. طبق معمول اول از همه برای نیکا خانم خرید کردیم. بعد از کلی گشتن حاصل خرید یک جفت کفش، یک سارافون، گل سر و ساپورت. توی عروسی کلی اذیت شد و از شلوغی بدش میومد. ولی تا صدای آهنگ میشنید زودی بلند میشد و می رقصید. اصلا هم پیش بابایی نرفت. شاهکار نیکا خانم در پایان مجلس آخه یکی نیست به این نی نی ها بگه چرا اینقدر پا تو کفش بزرگترا میکنید؟   ...
17 مهر 1393

ماه مهر...

با عرض پوزش فراوان اول از دخترک نازم نیکا جون و بعد از دوستان بخاطر اینکه اینقدر دیر وبلاگ رو آپدیت کردم. راستش اتفاقات زیادی توی این دو ماه افتاد که هرکدوم به نوعی منو درگیر کرده بودن. مهمان داشتن، مهمانی رفتن، مسافرت، مشغله های کاری و ..... و در آخر تنبلی و خستگی. سعی میکنم تمام عکس ها و اتفاقات رو اینجا بنویسم که مبادا توی شلوغی روزگار از خاطرم گم بشن. اول از همه مهر ماه رو مینویسم: دخترم شروع کرده به کمک دادن به مامانی. البته کمکاش بیشتر خرابکاری هستن تا کمک ولی همین که به شوق کمک میاد و چیزی رو میشکونه برام لذت بخشه. بهش گفتم برو زیراندازت رو بذار کنار یخچال. نیکاجون هم زود اونو برداشت و بعد از چندلحظه دست خالی از آشپزخونه اومد...
12 مهر 1393

عکسای باقی مانده از شهریور

نیکا به معنای واقعی به یک گلوله آتیش تبدیل شده. هر روز درمقابلش کم میارم. مدام برای جلب توجه جیغ میزنه و من هیچ عکس العملی نشون نمیدم که تبدیل به عادت نشه. تمام لباسها رو رو زمین پخش میکنه و یکی یکی تنش میکنه(البته گاهی شلوار رو رو سرش میکشه و یا گاها بلوز رو پاش...). همچنان در یخچال رو مدتها باز میذاره و به مواد غذایی ناخنک میزنه. عاشقانه نقاشی میکشه و خطهای دیوار ، فرش، کتابها و میز و .... نمونه هایی از شاهکارهای خانم هستند. به شدت نسبت به من حساس شده و هر کس بهم نزدیک بشه زود اونو کنار میزنه و بغلم میشینه. توی کارهای خونه مثل سفره جمع کردن، جارو کشیدن، دستمال کشیدن کمکم میکنه. به هرچیزی دست میزنه و امتحانش میکنه حتی اگه اون وسیله خیل...
7 مهر 1393

بی عشق سر مکن

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود گاهی بساط عیش خودش جور میشود گاهی دگر تهیه بدستور میشود گه جور میشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور میشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود گاهی برای خنده دلم تنگ میشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود کاری...
7 مهر 1393

بعد از یه مدت نبودن...

سلام بعد از 1 ماه و چند روز که نبودم دوباره فرصتی فراهم شد تا به وبلاگ نیکا جون رنگ و لعابی بدم تا از این یکنواختی دربیاد و دوستانی که لطف میکنن و سر میزنن با یه مطلب جدید روبرو بشن. شهریور ماه خیلی سرم شلوغ بود و مجبور بودم کارای اداره رو هم توی خونه انجام بدم و تا صبح بیدار می موندم. خوشبختانه کارا به نحو احسن انجام شد و امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم(آبان ماه). یه سری عکس ناب داشتم که متاسفانه با جابجاکردن رم گوشی همه حذف شدن و بنده کلی غصه خوردم. شهریورماه رو همیشه دوست داشتم. امسال هم خیلی عالی گذشت. روز دختر، تولد خودم، سومین سالگرد عقدمون(احسان جان زحمت کشیدن و یه تولد عالی برای گرفت و یه گوشی سونی بهم هدیه داد)، سفر به خونه مامان...
1 مهر 1393

دلمشغولی ها

از روز  دوشنبه که خبر زلزله رو دادن بابا احسان رفته پیش مادرش. خونه که حسابی خراب شده ولی خدارو شکر خودشون خوبن و آسیبی ندیدن نیکا مدام بهانه بابا احسان رو میگیره. خیلی به بابایی وابسته شده و تا یه روز  احسانی رو نبینه بدعنق میشه. دیشب کلی کلافه شده بودم . با هیچ چیز ساکت نمیشد، حتی با وجود مهتاب گلی. ما هم ساعت یازده و نیم راهی پارک شدیم تا شاید کمی آروم بگیره. خوشبختانه به محض بیرون رفتن نیکا آروم شد و توی پارک کلی بازی کرد و بستنی خورد. خونه بابا رو که حسابی بهم میریزه. میره سروقت وسایل خاله. تا گوشی رو میبینه سریع عکسهای گوشی رو یکی یکی رد میکنه و میخنده. میره پشت صندلی و قایم میشه بعد میاد بیرون و  داد میزنه: دَل...
29 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نیکا قاصدک می باشد